معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
78
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
قمر آويخته ، يا دود عودى بود كه « 1 » به بالاى مجمر « إِنِّي آنَسْتُ ناراً » انگيخته ، يا مارى پيچان بر روى خرمن گل بىجان روان گشته ، يا شبى بود در فصل زمستان سايه بر آفتاب بهارى « 2 » انداخته : جعد شبرنگى كه سر بر پاى يارم مىنهد * صد گره هر شب بروز و روزگارم مىنهد عنبرين زلفش چو بر رخسار گلگون مىفتد * همچو عودى هر نفس بر روى نارم مىنهد اى اعرابى ! يوسف را رويى بود كه اگر نسبت بروز كنم ، از روز روشنتر آيد ، و اگر به آفتابش مانند كنم مشگل كه از حيا برآيد ، زيرا كه روشنائى آفتاب از نور عرش است ، كه فلك اطلس است ، و نور جمال يوسف از شعاع نور اقدس بود : بيت اگر نسبت كنم خورشيد را با روى يار خود * بسى ظلمت عيان بينم من اندر روزگار خود چرا نسبت كنم رويش به چيزى كز حيا ديگر * نه بتوانم كه هرگز بنگرم در روى يار خود اى اعرابى يوسف را دو چشم نگارين بود كه گوئى « 3 » در سرچشمهء خلد برين بود ، و بر دائرهء نائره ديدهء وى ، نقاش نگارخانهء فطرت ، به پرگار قدرت ، نقطهء از نور عرش نهاده بود ، كه به يك انديشه ، در بيشهء تفكر بر قدم تحيّر ايستاده ، و در نظارهء آن نور بصر از مركب نظر پياده بود ، اگر چشمش را قياس كنم گوييا چنانستى كه چشمهء جنانستى ، اگر بنور ديدهاش تشبيه كنم گوييا نشان رضوانستى . * * *
--> ( 1 ) - د - ح : عودى بود سودا بر بالاى مجمر . ( 2 ) - د : نهادى . ( 3 ) - د - ح : دو چشمهء خلد برين بود .